متن شعر

ياد

ياد

كلاغ پیر پرید
شكست شاخه ی تر
نشست خاطره ها
بروی شیشه ی در
شبی پریشان بود
كه عطر غم ها ریخت
ستاره ها یخ زد
به پلك ها آویخت
شبی پریشان بود
درون كوچه ی پرت
كسی گذر می كرد
نه باد بود و نه برگ
نه زندگی و نه مرگ
به شهر خاطره ها
كسی سفر می كرد
درون هشتی خیس
صدای پایی سوخت
شكوفه زد اندوه
لبی لبی را دوخت
كسی مرا می خواند
به شهر
تاریكی
كسی سفر می كرد
كسی به جا می ماند
به روی حلقه ی در
نشست دستی مست
زنی دری بگشود
زنی دری را بست
ستاره ای گم شد
میان چشمه دود
ستاره ی من بود
در آسمان كبود
كجاست بركه ی دود ؟
مرا صدا كردند
درون تاریكی
مرا
رها كردند
چو سكه ای در آب
چو ناله ای در باد
طنین هق هق را
ز دور ذهن زمان
درون من می ریخت
چو دودناك غروب به شهرهای گمان
شبی پریشان بود
كه گنگ خاطره ها
درون من می ریخت
شب بلند یاد
درون من گریید
و باد می
گردید
میان خیمه ی دود
دو دست تشنه مرا
جدا جدا می كرد
شبی پریشان بود
درون كوره ی تب
مرا رها می كرد
شب غریبی بود
شب بلند ستوه
شب شكوه و جنون
مرا رها كردند
درون چشمه ی خون
به زیر تیغه باد
جدا جدا كردند
شب از نفس افتاد
به روی سینه بام
غنود برف سپید
مرا به رویا برد
پرنده ای كه پرید
كه عطر غم ها ریخت
به روی پنجره ها
چو دود بر مرمر
به عمق مقبره ام
چو مار می پیچید
نفس ، نفس ، می زد
دو دست تشنه مرا
دوباره پس می زد
دو دست خون آلود
اجاق چشمم را
ز اشك و خون تر كرد
و ذهن خاطره را
گرفت و پرپر كرد
شبی پریشان بود
طنین شیون ... آه
چكید در گوشم
پرنده ی خونین
صدای هق هق را
هنوز می شنوم
هنوز مدهوشم


تاریخ شعر: -
تعداد دفعات مشاهده: 199

ارسال نسخه قابل چاپ