متن شعر

ز من مپرس که بر من چه حال میگذرد

ز من مپرس که بر من چه حال میگذرد
چو روز وصل توام در خیال میگذرد

جهان برابر چشمم سیاه میگردد
چو در ضمیر من آن زلف و خال میگذرد

اگر هلاک خودم آرزوست منع مکن
مرا که عمر چنین در ملال میگذرد

خیال مهر تو در چشم هر سهی سرویست
که در حوالیش آب زلال میگذرد

ز بوی زلف توام روح تازه میگردد
سپیده‌دم که نسیم شمال میگذرد

من و وصال تو آن فکر و آرزو هیهات
که بر دماغ چه فکر محال میگذرد

غلام و چاکر روی چو ماه توست عبید
وزین حدیث بسی ماه و سال میگذرد

تعداد دفعات مشاهده: 287