متن شعر

بر سر کفر و دین فشان رحمت عام خویش را

بر سر کفر و دین فشان رحمت عام خویش را
بند نقاب بر گشا ماه تمام خویش را

زمزمهٔ کهن سرای گردش باده تیز کن
باز به بزم ما نگر ، آتش جام خویش را

دام ز گیسوان بدوش زحمت گلستان بری
صید چرا نمی کنی طایر بام خویش را

ریگ عراق منتظر ، کشت حجاز تشنه کام
خون حسین باز ده کوفه و شام خویش را

دوش به راهبر زند ، راه یگانه طی کند
می ندهد بدست کس عشق زمام خویش را

ناله به آستان دیر بیخبرانه می زدم
تا بحرم شناختم راه و مقام خویش را

قافله بهار را طایر پیش رس نگر
آنکه بخلوت قفس گفت پیام خویش را

تعداد دفعات مشاهده: 181