متن شعر

بن بست از دو سو

بن بست از دو سو

این گنگ بودی
در من گریز را
رخصت دهنده است
بن بست از دو سوست
شب تار می تند بر آسمان کوچه راکد
آری همیشه کوچه بن بست راکد است
شاید که باز ، خود را فریب گشته ام
این بوی پای رهگذاران شبانه است
که امید خفته را ، تحریک می کند ؟
بن بست از دو سوست
این گنگ بوی
وسوسه را ، شاید
اما ... فریب ، فریبی نمی دهد
بگشای پنجره تا این غریب بوی ، بیالاید
شب را بخون خویش
بن بست از دو سوست
شب تار می تند
این بویناک وسوسه آلود است
محراب پاک بستر ایمان را
این گنگ ... آه
نه از باد است
تو دامن است عشق دریغی به کاغذین جامه
هر سینه آشیانه بیداد است
وینست آنچه مانده به جز هیچ
بن بست از دو سوست
اینک
فرتوت فاتحان قرار و تاب
چون پشتوانه اند شکست ، شکیب را
هر سو شتاب شتابی کور
این گنگ چیست ؟
پریشان نموده روح صبوری را ؟
نه ... بوی باد نیست
من بوی باد را
آن شب شناختم که در قفس سینه ام دوید
شیون کشید
چنانکه محال است
طعم اش ز خاطرم
بگریزد
نه بوی باد نیست
هرگز بروی پهنه ی پشت کسی چو من
چنبر نبسته ، باد
هرگز برای هیچ کسی چون من
شیون نکرده ، باد
شب تار می تند
با تار ، تار سیاهی
در پودهای باد
اینگونه
قشر ظلمت در هم فشرده را
در هم مهار کرده ، به زنجیر می
کشد
بن بست از دو سوست
این بوی گام رهگذری نیست
بگذار آفتاب نتابد
شاید سپیده نیز نیاید
و این محال چه زیباست
بن بست از دو سوست
شاید به پاکی نهفت حرم ها و حجله ها
از خون تازه زنها
سیراب گشته اند
نور نتابد
و کوچه
راکد است ، بن بست از دو سو
آری همیشه کوچه بن بست راکد است
و آرام و بی قرار
اما ... چگونه بوی به این کوچه رخنه کرد
این گنگ ناشناس
بوی درنگ
بوی شتاب
بوی تحرک و مرگ امید نیست
بن بست از دو سوست
و کوچه راکد وتنبل
ای پیر
رخصتی
این ... بوی گند کوچه نیست که می گندد
با آنچه اش در اوست ؟
این بوی گم شده مرگ نیست پیچیده لابلای موی سیاه شب
مغروق بوی شبانگاهی
این نیست ؟ نیست بوی تباهی


تاریخ شعر: -
تعداد دفعات مشاهده: 263

ارسال نسخه قابل چاپ