متن شعر

آن بادبان شکسته

آن بادبان شکسته

از این
از این شکسته پر
از این شکسته زورق پندار
از این به آب داده گنج و حوصله و باور
از این
بر تن دریده جوشن رویا
از
کف پریده تیغه ی منطق
از دیدگان تجربه های کور
از این
از این شکسته
لب به عبث بسته
تن به کفن شسته
از راههای آبی ناممکن خیال
تا ممکن محال
بی خوف موج خیز گذشته
چه می پرسی ؟
پرسنده گفت
مرد
آندم که با تمامی خواهش
با عطش ات ناشناخته
سودای گنگ کدام ایمان
افکند پنجه به جانت
بی اختیار
در بی کران شراع گشودی ؟
ای دست اختیار به سکان
بی پای اعتبار ؟
ای مرد ساحلی
هرگز از بادبان شکسته ، سخن از جهت مپرس
با او سر تفاهم
با ابر و باد نیست
با او
ز سختی براده ی الماس
و ساحل نجات
با او
از کوره راه آبی و گرداب دم مزن
ای ساحلی
از بادبان شکسته ز اعجاز دم مزن
او خود خود
دگر ناخدای کیست ؟
ای ساحلی
نه هر که خطر کرد
بازی استنطاق را
هست مستحق
او با سکوت نگاهش
مستنطقی است
بی رحم و بی زوال
با قفل های لبانش
ما را نشانده است
در جای اتهام ؟
بازیگریست که ما را
بازیچه کرده است
آنگه کشانده است
در حد این مقام ؟
پرسید دیگری
افسانه گاهواره ی افسون است
قفل
سکوت بی سببی نیست
در آن اشارتیست
و هر بهانه روزنه ای بر کنایتی ست
هان گوش باش
در زنجموره ی این تخته پاره ها
بی شک روایتی ست
آن بادبان شکسته
آن ناخدا
قفل از لبان شکست ، لب بر جواب بست
با شوق
بی تاب و پر توان
رفتم ، تا دور
، دور دید
بر ساحلی غریب
مردی در انتظار
چله نشین
گفت
خاکت کجاست قاصد دریا
گفتم که
آب
پایت ؟ بر روی تخته ی تابوت
خندید آنچنانکه محال است
دردش ز شانه ام بگریزد
گویی که درد ، درد هزاران نسل
با خنده اش دمادم پی
در پی
در نای استخوانم
در خونم
در نهفت روانم
مرغی پر زد و نالید
فریادش از تمامی اقصای در گذر
و باد و بادبان رجز خوان
در دست باد
وای
این بود آنچه رفت
و آنچه ماند
از آنچه ماند
در مشت استتار
حرفی بزن
ای تشنه گوش
دیگر چنان بگفته ی آن مرد
آن بسته دل به وسوه ی پوچ انتظار
با شک و با یقین
در انتظار قاصد دریا
دل بسته بودم ، آه ... که هر فریاد
تکرار بود ، تکرار پوچ مکرر بود
نقشی
بر آب ها و گمان ها
و ناخدا
خاموش گشت
شاید که رفته بود در اندیشه ای محال
ناگاه پرسید
زان میانه کسی بی تاب
و پرسشی پیاپی
آنکه چه رفت ؟
و ناخدا به خود آمد
چیزی نگفت و گفت
دگر هیچ
و بادبان قایق آواره ای شکست
از هر شکسته پاره ، ندا برخاست
آن انتظار منجمد
آن دیدگان سپید
و با التجای گفت
هر چند نارسای پیامی
بی سود گفته ای
خبری
حرفی
هر چند نارسای پیامی
من زنده ام
مردان انتظار نمی میرند
از آنجا بگو
از ساحل امید
از کرانه ی ابهام
گفتم
گریستن
یا در
بهانه سوگ نشستن
بی انتظار و بیهوده زیستن
مرد سپید چشم
چنین گفت : چه بیهوده گفتنی
برگرد
و موج های ساحلی او را زیاد برد
من بازگشت را به سر آغاز
در آب ریخته بودم
از بازگشت
آسیمه سر گریخته بودم
رفتم
در پهنه ی نبرد
با کوله بار درد
سکان به دست باد
هان کوه پشت کوه
هان موج پشت موج
هان درد پشت درد
کاهی و کوه ، قصه همین بود
بیمی نبود اگر بود
در بادبان سخت بود که فرسود
مردی دگر سختی داشت
مردی ، دلش حریف با دل دریا
لنگر کشیده در غلیظ غریب مه
از کرانه ی ماتم
گفت
هنگام رفتن است
ای ناخدا بگوی
آیا هراس پنجه نیفکند
بر ریشه های روانت
و ناخدای به او گفت
هرگز... مقهور بیم ، کسی نیست
کانرا شناخته ست
ای بار بیمناکیتان بر دوش
مردان بی هراس
در موج حادثان
نمی میرند
و مردان بیمناک ، در گاهواره ها
آنگه سکوت
سپس خندید ، آن ناخدا
آوار بود
آوار درد ، در هزاران ن نسل
در خنده اش
رازی غریب را به امانت سپرده بود
رازی که ساحل مردان سوگوار از آن لرزید
دم در کشید
آرام جان سپرد
مغی پرید با ناله ش غریب در اقصا
در دور دید
لاشه ی مردی
غلضت مه را شکافت


تعداد دفعات مشاهده: 255