صدای طبیعت

1398/01/06 - 05:44:00 ب.ظ
صدای طبیعت

پس از یک روز که سیل ناگهانی، مردم و مسافران نوروزی شیراز را در دروازه قرآن، داغدار کرد. ابرهای آسمان همچنان بر زمین خیس این شهر می باریدند و خروش رودخانه و سرریز آن، مردم را به دردسر انداخته بود.
چهارراه پیرنیا جایی است که پایانه مسافربری شهید کاراندیش و پایانه کوچک تر علی بن حمزه(ع) در کنار رودخانه خشک شیراز را درخود جای داده است.
آب خروشان که دستاورد باران پیاپی و شدید باران 24 ساعته بود،حوالی ظهر سه شنبه ششم فرودین 98 راه های دسترسی به این پایانه ها را در چهارراه پیرنیا بست.
ازدحام زنان و مردان و کودکان چمدان به دست که نمی توانستند از آب های متلاطم و گل آلود بگذرند و خود را به اتوبوس های داخل پایانه برسانند، مردم دیگری که راهشان را آب و موانع نیروهای امدادی بسته بود و فریادهای کودکان شاد که بازیچه ای جدید یافته بودند فضای حاکم بر چهارراه پیرنیا بود.
مردان بی سیم به دست با لباس های زرد، سیاه، سبز یشمی، سفید و قرمز،سرمه ای و چند رنگ هر یک جداگانه مردم را از پا گذاشتن در آب و رانندگی بر روی پل پیرنیا ، بیم می دادند.
موتورسیکلت سواران بنا به اصل خودساخته « موتور هر جا بخواهد می رود» با بی محلی به نیروهای امدادی، داخل آب موجدار گل آلود می رفتند اما موتورشان از تکاپو و صدا می افتاد که امدادگران با نگاهی سرشار از سرزنش آنان را بیرون می آوردند.
ماشین سرخ آتش نشانی، خودرو سواری سبز و سفید پلیس، وانت های سفید هلال احمر، آمبولانس های خط نارنجی دار اورژانس هر کدام گوشه ای ایستاده بودند و رانندگانشان و اشخاص کنار دست رانندگان، از داخل خودرو به مردم نگاه می کردند.
وانت سیاه که با خط درشت قرمز روی آن نوشته شده بود راهنمای میهمانان نوروزی، هر بار جای خود را در چهارراه آب گرفته پیرنیا تغییر می داد.
یکی از مردم، این وانت را نگه داشت و نشانی جایی را از راننده پرسید که راننده گفت: توی این شل و گل، وقت گیر آوردی؟ مسافر گفت: ببخشید فکر کردم توی این شل و گل شما برای راهنمایی مسافران نوروزی آمده اید.
وانت ، بازهم جایش را عوض کرد.
یک تراکتور از سمت پل کابلی به طرف چهارراه پیرنیا آمد و دل آب های گل آلود روی پل پیرنیا را شکافت و چند نفر را که در یدک زنگ زده و لرزانش نشسته بودند، پیاده کرد.
مسافران تراکتور که ساک و چمدان های آغشته به شل و گل با خود حمل می کردند، گفتند بلیت داریم و باید به داخل پایانه برویم.
تراکتور چند نفر دیگر از مردم را از چهارراه پیرنیا به سمت پل کابلی برد و پیاده کرد. باز هم از سمت پل کابلی به چهارراه پیرنیا می آمد و بین این دو مکان در رفت و آمد بود.
استقبال زیادی از این تراکتور نمی شد زیرا هم شاسی بلند( خیلی بلند) بود، هم جایگاه حمل مسافرش لرزاننده و لغزان به نظر می رسید.
ناگهان صدای سوت و کف و فریاد هورا بلند شد. پرایدی از طرف پل کابلی به آب زده بود و دل آب های خروشان و گل آلود را می شکافت و جلو می آمد.
چند نفر بی سیم به دست پیاده به دنبالش می دویدند ومی گفتند خاموش می کنی و چپ می شوی و... اما پراید به سلامت خود را به چهارراه پیرنیا رساند و داخل بلوار مولوی انداخت و با سرعت رفت.
سمندی که در چهارراه پیرنیا ایستاده بود، روی پل پیرنا داخل آب های روان و خروشان رفت و باز هم مردم برایش کف زدند و فریاد می زدند برو برو.
هنوز چند قدمی جلوتر نرفته بود که سمند خاموش شد. راننده داخل سمند نشسته بود. چند نفر از مردم کمکش کردند و ماشین را هل دادند اما ماشین روشن نشد و با هل به بیرون هدایتش کردند.
مردی میانسال نزدیک بی سیم به دست ها می شد و می گفت برق را قطع کنید ، مگر نمی بینید که آب به کنتورها و سیم های برق رسیده، مردم خشک می شوند.
هر کدام از بی سیم به دست ها می گفتند باشد رسیدگی می کنیم و با بی سیم های خود صحبت می کردند.
وانتی سفید که رویش نوشته شده بود واحد سگ های تجسس به جمع خودروهایی که مردم را نگاه می کردند اضافه شد.
یک نفر که پانچو (لباس بارانی سربازان) سیاه پوشیده بود و بی سیم داشت به راننده وانت گفت: اینجا من دستور می دهم. بی سیم به دست دیگر که لباس قرمز داشت گفت: ما دستور می دهیم مگر تحت امر شما هستیم؟ راننده وانت گاز داد و داخل آب های گل آلود ایستاد. یک بی سیم به دست دیگر با او صحبت کرد. وانت به طرف پل کابلی رفت و از نظرها ناپدید شد.
باران همچنان می بارید اما آرام تر.
مردی با چند نفر صحبت می کرد و دلیل سیل ها را پرکردن مسیل ها می دانست.
یک خانم در جواب او گفت: طبیعت را از بین می بریم و گمان می کنیم صدا ندارد، باید صدای طبیعت را بشنویم.
صدای بی سیم ها در لابه لای صداهای مردم و کودکان و نوای خروش سیل در رودخانه خشک، به گوش می رسید.
1876
از: غلامرضا مالک زاده

انتهای پیام /*