رهی معیری

استاد محمد حسن رهی معیری دهم اردیبهشت 1288 در تهران چشم به دنیا گشود.رهی از آغاز کودکی در شعر و موسیقی و نقاشی،استعدادی شگفت انگیز داشت و از سیزده سالگی به شاعری پرداخت.

خود استاد در برنامه رادیویی قصه شمع چنین می گویند:من در همه انواع شعر از قبیل غزل،قصیده،مثنوی،رباعی و... آثاری دارم.نخستین ترانه را در سال 1313 بر روی آهنگ آقای بدیع زاده ساختم که به شد خزان معروف شد.

چیست عشق؟ آتش به جان افروختن

کار آتش نیست غیر از سوختن

گذشته از غزل های بسیار زیبای رهی که از احساسات پاک او سرچشمه گرفته،ترانه های رهی زبانزد خاص و عام است.آهنگسازانی که با رهی کار کرده اند همه از بهترین ها بوده اند. چون آنچه در کار او مهم است قدرت تلفیق و تطبیق شعر با آهنگ است که ترانه های رهی را جاودانه و ماندگار کرده است.

نسیم عشق ز کوى هوس نمى آید

چرا که بوى گل ز خار و خس نمى آید

استاد رهی ترانه های بسیار زیبایی سروده اند که از آنها می توان به کاروان،نوای نی،من از روز ازل،اشک و آه،دیدی که رسوا شد دلم،شب جدایی،لاله خونین،دیدی ای مه،راز دل،داغ جدایی و ... اشاره کرد.استاد رهی با آهنگسازان بزرگی همکاری کرده اند.آهنگسازانی چون مرتضی محجوبی،روح اله خالقی،مهدی خالدی،علی تجویدی،بدیعی و... اما رهی دوستی عمیقی با استاد محجوبی داشت.چنانکه آهنگ زیبای کاروان در مایه دشتی با صدای استاد بنان حاصل این همکاری و دوستی است که نشان دهنده ارتباط عاطفی تنگاتنگ این دو استاد است.

اشک غم در دل فرو ریزیم ما

راه بر سیل خروشان بسته ایم

 

برنخیزد ناله اى از ما رهى

عهد الفت با خموشان بسته ایم

 

 

 

اما بالاخره در شب جمعه 24 آبان ماه 1347 خورشید درخشان ذوق و ادب ایران، رهى معیرى براى همیشه خاموش گشت. مردى نازنین و بزرگوار، شاعرى خوش ذوق و چیره دست زندگى را بدرود گفت و در روز دوشنبه 27 آبان ماه 1347 با مراسم خاصى در گورستان ظهیر الدوله به خاک سپرده شد. یادش گرامى و راهش پر رهرو باد.

 

از اشعار او

 

چون زلف توام جانا در عین پریشانی

چون باد سحر گاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که تو را در بر بنشانم و بنشینم

تا اتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

من چشم تو را مانم تو اشک مرا مانی

 

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری

در دیده بیدارم پیدایی پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از اتش سودایت دارم منو دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

 

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت

روی از من سرگردان شاید که نگردانی

تعداد دفعات بازدید: 334