متن داستان کوتاه

 خانه سنگباران ، شهلا پروین روح

صدای سنج و نوحه خوانی دور و نزدیك می شود و موج بر می دارد. كوچه پس كوچه‌ های تنگ پر است از هجوم آدم هایی كه از چند خیابان آن طرف تر پیاده به كوچه های باریك و پیچ در پیچ زده اند تا از محوطه نزدیك حرم سر در آوردند و دسته های سینه زنی و عزاداری را بهتر تماشا كنند.

صدای سنج و نوحه خوانی دور و نزدیك می شود و موج بر می دارد. كوچه پس كوچه‌ های تنگ پر است از هجوم آدم هایی كه از چند خیابان آن طرف تر پیاده به كوچه های باریك و پیچ در پیچ زده اند تا از محوطه نزدیك حرم سر در آوردند و دسته های سینه زنی و عزاداری را بهتر تماشا كنند.

همه حواسم پی این است كه خانمی كه خود را زینت معرفی كرده و از خانه بیرونم كشیده بود را گم نكنم. او هر چند قدمی گردن می كشید كه ببیند هنوز دنبالش می روم یا نه. بی خیال تنه می زد و راه را باز می كند. نگاه خیره چند رهگذر به فكرم می اندازد كه كاش چادر سرم انداخته بودم. روسری ام را جلوتر می كشم و گره اش را محكم می كنم و تند دنبالش را می گیرم. جلو در كوتاه آهنی پا به پا می كند تا می رسم. با فشاری در را باز می كند و همراه قیژه در می گوید بفرمائید.

می گویم: «بهتره شما جلو برین.»

دو پله دالان پایین می رویم و ده قدمی آن طرف تر سه پله سنگی بلندتر كه به حیاط

می رسد. با اینكه هنوز غروب نشده، حیاط تاریك است. چند قدمی پیش نرفته ایم كه صدایی مرتعش از مقابل می گوید: «مواظب باشین سُر نخورین» و چراغ حیاط روشن می شود. درست زیر پایم لكه بزرگی از خون دیده می شود كه در حال بسته شدن است و لكه های ریز و درشت خونابه كه تا زیر پای مرد جوانی كه هنوز دستش روی كلید چراغ است ادامه دارد. با همان صدای لرزان می گوید: «از این طرف»‌ از كناره درخت نارنج راه كج می كنیم و از چند پله بالا می رویم، راهرو تنگ و كوتاهی است كه دو در چوبی در دو طرف آن باز می شود. به اتاق سمت راست كه وارد می شویم، زن را می بینیم كه دراز به دراز خوابیده و صورتش از درد به هم كشیده و زن میانسالی از استكانی انگشتری طلایی با نگین فیروزه با حركت قاشق جا به جا می شود و همراه آن یك تكه نخ كلفت از نبات باقی مانده می گوید: «بخور ننه جون تا دلت جا بیاد»

می گویم: «می شه خانم را تنها معاینه كنم.» جوان رو به زن میانسال می كند و می گوید «عزیزی قربون پاتون بیایین بریم بیرون»

در را روی هم می گذارم و دستكشم را دستم می كنم. لبه های خیس چادر گلدار را از پاهای خون آلود كنار می زنم. می پرسم: «چند ماهتونه؟»

«شش، هفت ماه»

«شكم اولتونه؟»

«بله.»

زمین خوردین

نه

كتك

نخیر

پس چی شده

سنگ.......سنگ بهم زدن

كی

مچ دستم را می گیرد و خیره نگاهم می كند و می گوید: «نمی دونیم» به آرامی دستم را كنار می كشم و می گویم: خیلی خب، خیلی خب، الان درد داری؟

نه می گیره و ول می كنه

طبیعیه، فاصله آخری چه قدر بود؟

گمونم نیم ساعت

دستكش را وارونه از دستم می كشم و می اندازم توی پاكتش و از اتاق بیرون می آیم. جوان تكیه اش را از جرز اتاق می گیرد و نگاهم می كند. عزیزی هم جلد می آید با صدای آهسته می گویم «نشانه های سقط جنینه. اگه كیسه آب پاره نشده بود ممكن بود بشه از سقط جلوگیری كرد.» جوان در حالی كه موهای پرپشت سرش را لای پنجه گرفته و می كشد می گوید: «بچه؟»

می گویم: «اگه هفت ماه رو پر كرده باشه، احتمال اینكه زنده بمونه هست. ولی اگه كمتر باشه... به هر حال بهتره اول یه جای تمیز و راحت برای زائو درست كنین، بعد هم فكر بیمارستان باشین.»

«بیمارستان؟ اونم شب عاشورا. مگه ندیدین بیرون چه خبره؟ تموم خیابونا راه بندونه، ماشین گیر نمیاد.» عزیزی صورتش را می كَند و باز می گوید: «تا صد تختخوابی هم كه

نمی تونیم پیاده ببریمش تلف می شه. خانم دستم به دامنت خودت زحمتش را بكش.»

دستم را به شانه اش می زنم و می گویم: «نمی خواد خیلی عجله كنین چون شكم اولشونه به این زودی هام كه فكر می كنین، بچه نمیاد. منم وسایلم را همراه نیاوردم. از اون گذشته، برای من مسئولیت داره.»

عزیزی پرید تو حرفم كه «یعنی چی مسئولیت داره»

می گویم: «این جور كه شنیدم سقط جنین دختر شما طبیعی نیست، به دختر شما سنگ پرت كردن. اگه اتفاقی بیفته، یا شكایتی بشه، ممكنه پای منم میون بیاد. بنابراین زیر نظر بیمارستان باشه بهتره.»

مرد جوان دستهایش را به حالت تسلیم بالا می آورد می گوید: «نه خانوم، چرا پای شما وسط بیاد. اصلاً من همین الان رضایت نامه می نویسم، وا می دارم ده نفر پاشو امضا كنن، كه شاهد رضایت من باشن خودمم رو سر می ذارم می رم منزلتون كیف وسایلتون رو میارم.»

با صدای جیغ زن به اتاق بر می گردم. عزیزی هم كه با من وارد شده پرده پستو را كنار

می زند و مفرش رختخوابی را آورده باز می كند. تكه پایین تشك سفره لاستیكی پهن

می كند و دست به شكافتن ملافه لحاف می شود. سر دیگر لحاف را می گیرم و كمكش

می كنم. عزیزی جَلد ملافه را چهارتا می كند و می اندازد روی سفره. زن را كمك می كنیم تا در بستر بخوابد. مرد می گوید: «با اجازه شما من رفتم برای كیف» كه عزیزی بلند می شود و می گوید: «نه مجید آقا خودم می رم. شاید خوبیت نداشته باشه یه مرد جوون بره در خونشون»

بعد رو می كند گنبد حرم و می گوید: «دستم به دامنت.» و از در بیرون می رود. در این فاصله زینت خانم جلو اتاقشان را زیلو پهن كرده و مردی را كه باید شوهرش باشد به حیاط آورده و دارد بساط چای را می گذارد دم دستش. استكان را پر می كند و تعارف می كند. «بفرمایین، خسته شدین» به خون های كف حیاط نگاه می كنم و می گویم: «بهتر نیس اینا رو بشورین»

با تعجب نگاهم می كند و می گوید: «می خواین شر گردنم بیفته، بگن خواستم مدرك جرم از بین بره.»

روی زیلو می نشینم و به پیرمرد نگاه می كنم كه پاهای لاغر و علیلش را مرتباً با دست

می فشارد ولی در عوض بالا تنه اش را مثل خط كش صاف و محكم نگه داشته. صورت خنده رو و ته ریش سفید چند روزه چهره اش را مهربان كرده. نعلبكی چای را جلویم می گذارد.

می پرسم: «پدر جریان سنگ چیه؟»

صورتش را می خارد و می گوید: «چی بگم والله. پشت نیم درهای اتاقا رو نگا گنین.»

حیاط چهار گوشی است كه دور تا دورش را اتاق هایی كه روی زیر زمین قرار دارند، گرفته و هر اتاق گویای زندگی مجزایی از دیگر اتاق ها با باغچه ای مربع شكل و چند نارنج و خرمالو و حوضی با آب سبز كه جلوی شیرش را برای شستن ظرف، تیغه سیمانی گرفته اند. و پشت تمام نیم درهای چوبی پنجره كه تك و توك شیشه سالمی دارند كپه ای از قلوه سنگ های كوچك و بزرگ می پرسم: «اینا برای چیه؟»

ته مانده قندش را مزه مزه می كند و می گوید: «عرض شود، اولی اش رو كه انداختن درست بیخ گوش خود من رد شد و خورد به دیوار. اون موقع داشتم بشكن می زدم و با خنده و شوخی سر جماعت را گرم می كردم. پسرم عباس هم همین جا بغل دستم نشسته بود فكر كرد كار رضا قلی صاحبخونمونه كه با هم شوخی و مزاح داریم. خواس ورداره براش بندازه، من نذاشتم. از اون روز هم این خونه شده قلعه سنگ بارون یا چه می دونم....خونه شیطون

می بینی كه حتی جای شیشه مستراح هم پارچه آویزون كردیم. هر كدوممون هم سنگایی كه به در و پنجره مون خورده نگه داشتیم تا یه امیر ارسلانی پیدا بشه، یه مفتش بیاره ببینیم جای انگشت كی روشونه.»

می پرسم: «حالا خودتون به كی شك دارین؟»

كف دستش را بو می كند و می گیرد جلو من....«چی بگم، اولاش ضنمون می رفت كه همین رضا قلی باشه كه یك ساله می خواد زیر پامونو جارو كنه یا دست كمش كرایه ها را بالا ببره. ولی خداییش می بینی كه در و پیكر اتاق خودش از همه خرد و خاكشیرتره، سنگ تو اتاقشون میندازن كه به هر كی بخوره پا نمی شه»

می خوام باز سؤالی كنم كه صدای فریاد دردآلود زن بلندم می كند. بر می گردم به اتاق. مجید آقا كنار بستر زن نشسته و دستش را در دست گرفته دستم را به پیشانی زن

می گذارم و نبضش را می گیرم. مرد با كم رویی بلند می شود و می رود توی پستو. زن را معاینه می كنم، شدت درد كه كم می شود رواندازش را مرتب می كنم و می پرسم: «اسمت چیه؟»

«اختر»

«چند سالته؟»

«بیست و هشت سال»

«چند وقته ازدواج كردین؟»

«یه سال و نیم.»

دقیق تر نگاهش می كنم صورت قشنگی دارد، خوش چشم و ابروست و گونه های برجسته اش شكل زیبایی به صورتش داده می پرسم: «مادرتون با شما زندگی می كنه؟»

«نه، توی اتاق انوری می شینه. مادر شوهرم اینا هم تو همین خونه اتاق داشتن. رفتن سر ازدواج ما. آخه مخالف بودن»

به شوهرش كه از پستو بیرون آمده و دارد از پنجره اتاق بیرن را نگاه می كند می گوید «آخه شوهر دوممه»

می پرسم «فكر می كنی كی برات سنگ پرت كرده؟»

«نمی دونم اوایل می گفتن كه خواستگارایی كه زنشون نشدم سنگ می اندازن، خب چیكار كنم. دل بخواه كه نبود، خدا خواسته كه من خوشگل باشم. ولی یه سر و گردن و یه جفت چشم و ابرو كه بیشتر ندارم، زن یه نفر هم بیشتر نمی تونم بشم. دیگه بقیه به من چه. بشنو ولی باور نكن.»

«پس فكر می كنی كار كیه؟»

هنوز جواب نداده كه عزیزی در حالی كه چادرش را دور دست می پیچد می آید تو. كیف چرمی كارم را كنار دیوار می گذارد و انگار كه حرفهای آخر اختر شنیده باشد می گوید: نه خانوم جون. كار اونا نیس. این حرفا رو خانواده شوهرش چو انداختن كه انگشت نمای خاص و عاممون كنن نه....اختر خوشگله و به نظر نزدیك. این قدر بهش گفتم شب تو آیینه نگاه نكن، موهای شونه ات را رو دست و پا نریز. حتی یه بار همین مهین خانم اوسای حمام سرگود بهش گفت این قدر تو حموم پشت سر این و اون شكلك در نیار. گفت حموم پر از جنه، اگه به نظر بیای یا باهات لج بیفتن، دیگه واویلا. گفت از من كه یه عمره گوشه این حموم نشستم و قلیون حسرت می كشم بشنو، جن ها از چیزی كه خوششون بیاد دست برنمی دارن، از چیزی هم كه بدشون میاد شكلكه...خب حالا اینم آخر و عاقبتمون»

با ناباوری می پرسم: یعنی می خواین بگین! اجنه بهش سنگ زدن؟

ولی قبل از اینكه جواب بدهد، صورت در هم كشیده اختر كه باز دردش گرفته توجه را جلب می كند. به ساعتم نگاه می كنم. فاصله درد به بیست دقیقه رسیده. عرق پیشانی اش را خشك می كنم و می گویم «نفس عمیق بكش و عضلاتت را شل كن.»

بر می گردم طرف عزیزی «شمام بی زحمت یكی دو تا قابلمه بزرگ آب بذارین جوش بیاد، بعد زیرش را كم كنین كه هر وقت لازم باشه آماده باشد»

خودم ساك وسایلم را باز می كنم و چیزهای لازم را مرتب روی تنظیف می چینم و چراغ الكلی را می گذارم كمی دورتر از بستر كه بتوانم به موقع روشنش كنم و قیچی را بجوشانم، كه یكمرتبه صدای داد و فریاد از حیاط بلند می شود. از شكستگی شیشه، بیرون را نگاه

می كنم. چند نفری توی سر و كله هم می زنند و فحش می دهند. جوانی بیست و دو سه ساله كه شلوار جین تنگی پوشیده و موهای بلندی دارد خودش را از زیر دست زینب خانم بیرون می كشد و حمله می كند. مجید آقا جلویش را می گیرد و می كشدش طرف دیوار و به شانه جوان می زند و می گوید: «عباس تو كوتاه بیا. فردا همه چیز رو روشن می كنم.»

عباس فریاد می كشد كه: «آخه حرف ناحسابی می زنه. من نه تو خونه بودم ، نه از چیزی خبر دارم. اون وقت پاپی ام شده كه زیر سر منه. اون پول نزول می ده و خون ده خانواری كه توی این خونه نشستن رو تو شیشه كرده، پونصد تومن قبض برق رو قایم می كنه و از هر اتاقی دویست تومن می گیره، اون وقت به من می گه نامسلمون. نكبت از سرش در رفته. اكبیرش خونه رو گرفته. من همین امشب تكلیفش را روشن می كنم. «صاحبخانه كه باید همان رضا قلی باشد گردن می كشد، «تو می خوای تكلیف منو روشن كنی. بچه قرتی. همین الان لحاف و تشك هاموتون رو می ریزم تو كوچه. بیكاره الوات. از وقتی بهت گفتم بگو دوستات نیان در بزنن، هی تو خونه سنگ می اندازن. به خیالت نمی دونم كه سنگ

می اندازن به بهانه سركشی دور و بر خونه می ری بهشون سر می زنی.»

عباس باز حمله می كند و یقه رضاقلی را می گیرد و می كوبدش به دیوار. داد می كشد: «آخه لامصب رفقای من چه طور سنگ می اندازن كه یكی شون به دار و درخت و باغچه

نمی خوره و راست میاد می خوره به پنجره های سینه دیوار؟ اصلاً اگه كسی بتونه از پشت دیواری به این بلندی سنگ هم بندازه، ما فقط از یه طرف كوچه داریم پنجره های پشت به كوچه رو چی می گی....چرا نمی گی خونه ام نفرین شده، چرا نمی گی خونه ام جن داره. بگو كُفُرات ورم داشته....» زن رضاقلی كه تاكنون مشغول جدا كردن عباس از شوهرش بود یكباره به سر و سینه می كوبد كه، «ای خدا با همین حرفا خونه خرابمون كردن. تو تموم محل همین حرفا چو افتاده. به شرطی اگه یه روزی هم گورشون رو گم كنن و برن دیگه كسی نیاد تو این اتاقه بنشینه. مونده بود توش خون راه بیفته كه افتاد. فردا پس فردا باید خونه رو بذاریم برای همینا و خودمون از در بریم بیرون.»

به طرف بستر بر می گردم تا حال اختر را ببینم. درد انگار با نگاه من به او هجوم می آورد. كناره های تشك را می گیرد و می فشارد و فریاد می كشد. عزیزی و مجید آقا به اتاق

می دوند و حیاط نیز به سكوت فرو می رود. این بار هفت دقیقه بیشتر طول نكشیده كه درد آمده. به مجید آقا می گویم بیرون باشد و تا صدا كردم آب جوش را بیاورد. اختر عرق ریزان و دردآلود نگاهم می كند. یادش می دهم كه پاهایش را چگونه نگه دارد و می گویم: «از حالا به بعد تا می توانی به ته ات فشار بیاور، همیشه شكم اول كمی سخته، ولی ترس نداره، نگران نباش. همه چی درست می شه.»

ساعت یك و چهل دقیقه است كیفم را برمی دارم و از اتاق كه آكنده از بخار و بوی الكل است بیرون می زنم لگنی كه جنین و جفتش را در آن گذاشته ام، زیر درخت نارنج گذاشته ام و رویش را پارچه سفید كشیده اند. عزیزی نشسته سرش و گریه می كند، مجید آقا ساكت و غم زده عزیزی را بلند می كند و به اتاق می برد. عباس جلو می آید و كیف از دستم می گیرد تا برساندم به خانه. به نیمه حیاط رسیده ام كه سنگی محكم به پاشنه كفشم می خورد. هراسان از جا می پرم و دور تا دور حیاط را نگاه می كنم. حیاط خالی و اتاق همه درخاموشی خواب و سكوت فرو رفته اند. به دیوار نگاه می كنم، انگار كه ارگ كریمخانی را چلانده باشی و گذاشته باشی اینجا، هول دیوارها دلم را پر می كند. با سرعت به دالان می دوم و از خانه بیرون می زنم. عباس سر پیچ كوچه منتظر است. شب با سكوت و خنكی مطبوعش شقیقه های كوبانم را نوازش می دهد.

دفعات بازدید : 729