رضا فرخ فال رضا فرخ فال
لیست داستان های کوتاه
آه، استانبول ، رضا فرخ فال

چشم‌هایش خاكستری بود. از پلكان سه طبقه ساختمان كه بالا آمده بود در راهرو تنگ دفتر انتشاراتی كه دیوارهایش را بسته‌های كتاب تا زیر سقف پوشانده بود، آن چشم ها بایست به این رنگ درآمده باشند. اما من متوجه نشده بودم. حتی صدای او را نشنیده بودم كه از پسرك پادو نشانی دفتر مدیر را گرفته بود. سرم گرم كار خودم بود. در اتاق نیمه باز بوده است. روی ترجمه یك متن خسته كننده جامعه شناسی كار می‌كردم. جمله ها را می‌نوشتم، پاك می‌كردم و دوباره نوشتم، یك لحظه كه سر را از روی كاغذ برمی‌دارم، زنی را می‌بینم با قامتی متوسط، سراپا در لباسی تیره ـ به رسم این روزها ـ كه از برابر اتاقم گذشت.

TotalRecords:1
rPP:20
TotalPageCount:1
CurrentPage:1
PageNumberLength:15

1  
صفحه 1 از 1  |  تعداد رکورد ها : 1  |  تعداد رکورد در هر صفحه : 20