حسن تهرانی
لیست داستان های کوتاه
اعدام ، حسن تهرانی

یک روز صبح مرا اعدام کردند، بهار بود یا زمستان نمی دانم، بهر حال یک وقتی مرا اعدام کردند، گناهم رفاقت با تمساحی استثنایی بود: تمساح آفریقایی که گریه نمی کرد.
فرمانده سعی می کرد اخم کند، ولی باور کنید آدم خوش رویی بود. طوری فریاد کشید: " آتش ..." که بدلم نگرفتم. مثل اینکه گفته باشد "سلام" یا "هندوانه..."

TotalRecords:1
rPP:20
TotalPageCount:1
CurrentPage:1
PageNumberLength:15

1  
صفحه 1 از 1  |  تعداد رکورد ها : 1  |  تعداد رکورد در هر صفحه : 20