بیژن کارگر مقدم بیژن کارگر مقدم
لیست داستان های کوتاه
باران پشت پنجره ، بیژن کارگر مقدم

نویسنده باران را منتظر گذاشت پشت پنجره و پرده را پس زد و با اشاره به گربه گفت برود روی لبه ی پنجره بنشیند و به بیرون نگاه کند. اول خیال داشت گربه را ول کند توی حیاط و به باران بگوید ببارد. اما یادش آمد که سال ها پیش پیرمردی با ریش سفید و توپی، آن قدر گربه را گذاشت زیر باران که گربه و باران هنوز آن روز را فراموش نکرده اند. به گربه گفت: «من می رَم تو بارون، تو از پشت پنجره نیگام کن. اگه نمی خوای، تو هم می تونی با من بیای. به اتاق می گَم از تو قاب پنجره به من و تو نیگا کنه.»

TotalRecords:1
rPP:20
TotalPageCount:1
CurrentPage:1
PageNumberLength:15

1  
صفحه 1 از 1  |  تعداد رکورد ها : 1  |  تعداد رکورد در هر صفحه : 20