صادق چوبک صادق چوبک
لیست داستان های کوتاه
چشم شیشه ای ، صادق چوبک

چشم آماده بود و دکتر آن را تو چشم‌خانه پسرک جا گذارد و گفت:
ـ باز کن، چشمتو باز کن، حالا ببند، ببند. حالا خوب شد. شد مثه اولش. سپس رو کرد به پدر و مادر پسرک و گفت: «ببینین اندازه اندازه‌س. مو لای پلک‌اش نمی‌ره. پسرک پنج ساله بود و صاف رو یک چارپایه نزدیک میز دکتر ایستاده بود. پدر و مادرش پهلویش ایستاده بودند. پدر پشت سرش بود و رو به روی دکتر بود و کجکی به صورت بچه‌اش نگاه می‌کرد. مادر آن طرف‌تر، میان مطب ایستاده بود و پشت سر پسرش را می‌دید و پیش نیامد که ببیند «اندازه اندازه‌س و مو لای پلکاش نمی‌ره.»
قفس ، صادق چوبک

قفسی پر از مرغ و خروس های خصی و لاری و رسمی و کله ماری و زیره ای و گل باقلایی و شیربرنجی و کاکلی و دم کل و پاکوتاه و جوجه های لندوک موفنگی کنار پیاده رو لب جوی یخ بسته ای گذاشته بود. توی جو، تفالهء چای و خون دلمه شده و انار و آب لیمو و پوست پرتقال و برگ های خشک و زرت و زنبیل های دیگر قاتی یخ بسته شده بود.

TotalRecords:2
rPP:20
TotalPageCount:1
CurrentPage:1
PageNumberLength:15

1  
صفحه 1 از 1  |  تعداد رکورد ها : 2  |  تعداد رکورد در هر صفحه : 20