ملا نصرالدین و خرش
حکایاتی شیرین از زندگی ملا نصرالدین
لیست حکایات و لطایف نغز و شنیدنی
 اختلاف رنگ
روزی مردی که موهایی مشکی و ریشی سفید داشت وارد مجلسی شد که اتفاقا ملانصرالدین در آن حضور داشت. از ملانصرالدین درباره اختلاف رنگ میان ریش و موهای آن ...
 ملای زرنگ
روزی چند تا بچه شیطان در کوچه ای سرگرم بازی بودند که چشمشان به ملانصرالدین افتاد. بچه ها با هم قرار گذاشتند که به هر دوز و کلکی شده کفشهای ملا را ...
 خر گمشده
ملانصرالدین ده تا خر داشت. روزی سوار یکی از آنها شد و بقیه خرهایش را شمرد.اما هر چه می شمرد می دید یکی از آنها کم است. بالاخره چند باری هی سوار شد و ...
 نیکو صورت
پسر کوچک ملانصرالدین از خانه بیرون آمد. یکی از دوستان سراغ ملا را گرفت و گفت: پدرت کجاست؟ پسر جواب داد: در خانه است و به خدا دروغ می گوید. پرسید: مگر ...
 شراب گرم
از ملانصرالدین پرسیدند: شراب گرم را چه می نامند؟ ملانصرالدین گفت: گرم شراب. باز پرسیدند: اگر سرد باشد چی؟ ملا گفت: ما آن را زود می خوریم و مجال نمی ...
 هوای گرم
ملانصرالدین روزگاری در شهر بغداد زندگی می کرد. بعد از مدتی از آنجا به شهر خودش بازگشت. مردم به دیدنش آمدند و گفتند: جناب ملا! بگو بدانیم آنجا چه کار ...
 هوای گرم
ملانصرالدین روزگاری در شهر بغداد زندگی می کرد. بعد از مدتی از آنجا به شهر خودش بازگشت. مردم به دیدنش آمدند و گفتند: جناب ملا! بگو بدانیم آنجا چه کار ...
 دارایی ملا
ملانصرالدین کنار دیواری نشسته بود. دید تعدادی بر سر سفره ای جمع شده اند و دارند غذا می خورند. یکی از آنها رو کرد به ملا و گفت: اشتها داری؟ ملا گفت: ...
 ثواب صدقه
ملانصرالدین گوسفند مردم را می دزدید و گوشتش را صدقه می کرد. از او پرسیدند: این چه کاریست که می کنی؟ ملا جواب داد: ثواب صدقه با بره دزدی برابر است فقط ...
 ملای صرفه جو
روزی ملانصرالدین مردی را دید که دهانش باز است و دارد خمیازه می کشد. ملانصرالدین نزدیکش شد و در گوشش گفت: حالا که دهانت باز است عیال بنده را هم صدا کن.
 ملای خوش شانس
روزی پانصد دینار از پولهای ملا را دزدیدند. ملا به مسجد رفت و دست به دعا برداشت که: خداوندا کاری کن که پولهای من پیدا شود. یکی از تاجرهای شهر هم که ...
 پیرزن باردار
از ملانصرالدین پرسیدند:آیا امکان دارد زن صد ساله ای باردار شود و بچه ای به دنیا بیاورد. ملانصرالدین گفت: آیا این زن همسایه هم دارد. جواب دادند: بله. ...
 زبان بی ادبی
ملانصرالدین به همراه نوکرش به شهری سفر کرد. یکی از اعیان آنجا او را به ناهار دعوت کرد. سر سفره غذاهای خوشمزه ای گذاشته بودند و میهمانی با شکوهی بود. ...
 شوق دیدار
روزی ملانصرالدین از خواب بیدار شد. هنوز لباسهایش را نپوشیده بود که شنید چند نفر سوار گاری شده اند و می خواهند به شهری بروند که قوم و خویشهای ملا در ...
 ملای امانت دار
ملانصرالدین در صحرایی نشسته بود و داشت مرغ بریانی را می خورد. رهگذری به او رسید و گفت:ملا! اجازه بدهید من هم یک لقمه بردارم. ملانصرالدین جواب داد: ...
 ملا و مرد مسیحی
ملانصرالدین وارد خانه یک مرد مسیحی شد و دید که او دارد گوشت می خورد. او هم سر سفره نشست و شروع کرد به خوردن. مسیحی گفت: این گوسفند از نظر شما ذبح ...
 تریاک بی خاصیت
ملانصرالدین شنیده بود که اگر کسی تریاک بکشد، درد و غصه اش را فراموش می کند و سر حال می شود.نزد عطاری محل رفت و مقداری تریاک خرید و به منزل برد. بعد ...
 جسارت ملا
حاکم شهر دنبال مرد شجاعی می گشت تا او را برای امر خطیری به ماموریت بفرستد. ملانصرالدین داوطلب شد تا این کار مهم را انجام بدهد. حاکم گفت: تیر انداز را ...
 دفعه بعد
روزی ملانصرالدین به مجلس ترحیم یکی از دوستانش رفت. موقع برگشتن رفیقی او را دید و گفت: ملا، چرا مرا خبر نکردی. ملانصرالدین گفت: انشالله دفعه بعد یادم ...
 ارتفاع علم ملا
ملا بر بالای منبر رفته بود و طبق معمول داشت اراجیف به هم می بافت. شخصی از او سوالی کرد. ملا گفت: نمی دانم. آن شخص عصبانی شد و پرسید: تو که چیزی نمی ...

TotalRecords:431
rPP:20
TotalPageCount:22
CurrentPage:1
PageNumberLength:15

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 ...  
صفحه 1 از 22  |  تعداد رکورد ها : 431  |  تعداد رکورد در هر صفحه : 20