ملا نصرالدین و خرش  

حکایاتی شیرین از زندگی ملا نصرالدین
  لیست حکایات و لطایف نغز و شنیدنی

 خواب سه دیناری
شبی ملانصرالدین در خواب دید که با پشکل گاو برای خودش غذا درست کرده است. فردای آن روز به نزد معبری رفت و به او گفت که خواب مرا تعبیر کن. خوابگزار گفت: ...

 سبقت گرفتن ملا
روزی از ملانصرالدین سوال کردند: ملا تا حالا شده از کسی سبقت بگیری. ملا با خوشحالی گفت: بله خیلی. گفتند: مثلا?چه موقع؟ ملا گفت: همیشه موقع بیرون آمدن ...

 کیمیا
روزی ملانصرالدین داشت گندمهایش را به آسیاب می برد تا آنها را آرد کند. در راه از بخت بد خودش شکایت می کرد. رو به آسمان کرد و گفت: خدایا چه می شد اگر ...

 خلقت رعد
یک روز ملانصرالدین بر سر منبر رفته بود و مثل همیشه داشت برای مردم سخنرانی می نمود. در میان بیاناتش گفت: ای مردم از جمله چیزهای عجیب و غریب خلقت، ...

 گناه شش ماهه
ملانصرالدین در یکی از جلسات درس از واعظی شنید که اگر کسی در روز عرفه روزه بگیرد گناهان یک ساله او آمرزیده خواهد شد. تابستان بود و روز عرفه نزدیک، ملا ...

 دعای خیر ملا
روزی ملانصرالدین به عیادت یکی از دوستانش رفته بود. پرسید: خوب حالت چطور است. مرد گفت: الحمدالله، تا امروز تب داشتم و گردنم هم درد می کرد اما از صبح ...

 اذان گفتن ملا
ملانصرالدین به حمام رفته بود و در حین شستن خودش، زد زیر آواز، صدایش در حمام پیچید، به خیال خودش صدایش خیلی گیرا و قشنگ بود. با خودش گفت: خیلی حیف است ...

 آرزوی ملانصرالدین
روزی ملانصرالدین و رفقایش نشسته بودند و از آرزوهایشان صحبت می کردند. یکی از دوستان ملا پرسید: ملا چه آرزویی داری؟ ملا گفت: من آرزو دارم که حاکم بشوم. ...

 رویای صادقانه
یک شب ملانصرالدین در خواب دید که گنجی پیدا کرده است اما گنج به قدری سنگین است که در اثر حمل آن شلوارش را خیس می کند. یک دفعه از خواب پرید و زنش هم بر ...

 خر مزاحم
روزی ملا از سر ناچاری کمی شلغم بار الاغش کرد و به بازار رفت تا آن را بفروشد. ملا تا می آمد از بارش تعریف کند خرش عرعر می کرد. آخر سر ملا کلافه شد و ...

 دزد بی گناه
یک شب ملانصرالدین با خیال راحت خوابیده بود، صبح که از خواب بیدار شد دید که خرش را دزدیده اند. همسایگان او را سرزنش کردند و گفتند: ملا چرا مواظب خرت ...

 نیروی مضاعف
یک روز ملا خرش را به کوه برده بود تا کمی برای او هیزم بیاورد. خر در راه بازیگوشی می کرد و درست راه نمیرفت. رفیقی به او گفت: اگر می خواهی خرت سریع راه ...

 پالان خر
روزی ملانصرالدین در کنار نهری ایستاد. بالاپوش را درآورد و روی خرش گذاشت و خودش به سمت آب رفت تا صورتش را خنک کند. در همین اثنا دزدی آمد و بالاپوش ملا ...

 خر قاضی
یک روز ملانصرالدین خرش را گم کرد. رفیقی به او رسید و گفت: ملا دنبال چه کسی می گردی. ملا گفت: والله خرم گم شده و دارم پی او می گردم. مرد برای آنکه کمی ...

 ریاضت کشیدن خر ملا
روزی ملانصرالدین به خاطر صرفه جویی جیره کاه و جو خرش را کم کرد. خر ملا روز به روز لاغرتر و نحیف تر می شد تا اینکه مرد. ملا پیش خودش گفت: تازه خرمان ...

 تحلیل ملانصرالدین
روزی سه تا احمق یک بچه قورباغه پیدا کردند اما نمی دانستند که چیست. اولی گفت: فکر می کنم که گنجشکی است که توی آب افتاده و این شکلی شده. دومی گفت: ...

 انگشت نمای شهر
روزی ملانصرالدین آماده شد که به حمام برود. وقتی به حمام رسید حمامی به او گفت: آهای ملا امروز حمام در قرق بزرگان شهر است. ملا گفت: بزرگان شهر چه کسانی ...

 فضولی ملانصرالدین
روزی ملانصرالدین زیر درخت گردویی نشسته بود و عمامه اش را در آورده بود و داشت استراحت می کرد. در کنار او جالیزی بود و هندوانه های بزرگی در آن کاشته ...

 هیچ برای مزد
روزی دو نفر پیش ملا رفتند و خواستند که ملا بین آنها قضاوت کند. مرد اولی گفت: من داشتم در بازار راه خودم را می رفتم که این مرد به من گفت این بار را ...

 حرف خر
روزی یکی از همسایگان ملانصرالدین آمد و خواست که خر ملا را به امانت بگیرد. ملانصرالدین گفت: متاسفانه خرم خانه نیست. در همین حین خر ملا شروع به عرعر ...

TotalRecords:431
rPP:20
TotalPageCount:22
CurrentPage:16
PageNumberLength:15