ملا نصرالدین و خرش  

حکایاتی شیرین از زندگی ملا نصرالدین
  لیست حکایات و لطایف نغز و شنیدنی

 دست و دلبازی ملا
یک روز پسر ملانصرالدین به پدرش مژده داد که عم جز را تمام کرده است. ملا خیلی خوشحال شد و گفت: به خاطر این موفقیت می توانی به عنوان پاداش چیزی از من ...

 دعوای پشت بام
یک شب تابستانی، بین ملا و عیالش روی پشت بام دعوا شد. در حین دعوا ملا پایش سر خورد و از پشت بام افتاد روی زمین. همسایه ها که از صدای افتادن او بیدار ...

 زن عاقل
یک روز به ملا خبر دادند که سرت سلامت، عیالت فوت کرد.ملا جواب داد: زن عاقلی بود، راضی به زحمت من هم نشد، چون خیال داشتم طلاقش بدهم.

 عیال بی نام
ملا دیگه از دست کارهای زنش خسته شده بود قصد داشت او را طلاق بدهد به همین خاطر نزد قاضی رفت. قاضی پرسید: اسم زنت چیست؟ ملا گفت: نمی دانم!! قاضی گفت: ...

 تو شلغمی
یک روز که عیال ملا طبق معمول با رفیقش خلوت کرده بود، ملا سر زده وارد خانه شد. زن دستپاچه شد و رفیقش را در دو لابچه قایم کرد و به استقبال ملا رفت. ملا ...

 الاغ خریدن ملا
ملانصرالدین داشت به طرف بازار مال فروشها می رفت که در راه رفیقی او را دید بعد ایستاد و با ملا احوالپرسی کرد. دوست ملا گفت: جناب ملا! به سلامتی کجا می ...

 ارثیه زن ملا
یک شب موقعی که ملانصرالدین می خواست بخوابد شمشیر بلندی را که به دیوار آویزان بود برداشت و بست به کمرش.زنش پرسید: برای چه موقع خواب شمشیر می بندی؟ ...

 معجزه
یک روز عیال ملا با رفیقش نشسته بود که ملا سر زده وارد شد. ملا مرد را گرفت و در صندوق حبس کرد و رفت پدر و مادر زن را خبر کرد تا بیایند و ببینند ...

 ملای خوش اشتها
ملا چند نفر از همسایه ها را دور خوش جمع کرد و گفت: زنی برایم پیدا کنید که هم دختر باشد، هم پولدار باشد، هم خوشگل باشد و هم خوش اخلاق. یکی از زنان ...

 تهدید
روزی ملانصرالدین از دهی می گذشت که دزدی آمد و خورجین او را برد. ملا اهالی ده را جمع کرد و با داد و فریاد گفت: زود دزد خورجین من را پیدا کنید وگرنه ...

 غذای چرب
یک شب ملا از عیالش پرسید: امشب برای پلو چی لازم داری؟ گفت: نیم من برنج و یک من روغن.ملانصرالدین گفت: یک من روغن برای نیم من برنج؟ زن گفت: پلویی که در ...

 ملای محترم
روزی ملانصرالدین از راهی می گذشت و چون حواسش پرت بود به مرد گردن کلفتی محکم تنه زد.مرد فحش به ملا داد. ملا ایستاد و به مرد چشم غره ای رفت و گفت که با ...

 خواب خوش
یک شب ملانصرالدین خوابیده بود. در خواب دید که زن های همسایه آستین بالا زده اند و می خواهند با زور دختر جوانی را به او بدهند. همسایه ها می خواهند با ...

 افسوس جوانی
روزی ملانصرالدین پایش را روی رکاب اسب رهواری گذاشت و خواست تا از او سواری بگیرد. اما هر چه تقلا کرد نتوانست، بنابراین با صدای بلند از شجاعتهای زمان ...

 ماهی خوردن ملا
روزی ملانصرالدین یک ماهی خرید و به خانه آورد که زنش کباب کند. زن مشغول پختن ماهی بود که ملانصرالدین خوابش برد. عیال ملا ماهی را به تنهایی نوش جان ...

 نیروی جوان
روزی ملانصرالدین و دوستان قدیمی اش دور هم نشسته بودند و از این در و آن در حرف می زدند. صحبت به دوران جوانی کشیده شد، رفقای ملا با آه و افسوس از نیروی ...

 نشان بده
زن اول ملانصرالدین مرد. همسایه ها برایش آستین بالا زدند و یرایش زن دیگری گرفتند. عروس ملا پیر و جا افتاده و خیلی بی ریخت و بد قواره بود. فردای عروسی، ...

 اطمینان خاطر
ملانصرالدین مریض بود. رو به عیالش کرد و گفت: عیال جان، خواهش می کنم بعد از مردن من با آن همسایه که سالهاست با ما دشمنی دارد و مرا این همه به زحمت ...

 ملای بیچاره
یک روز دختر ملا به زیر زمین رفت که آذوقه ای بردارد. دید پدرش در پشت کوزه ها خوابیده است. او را بیدار کرد و گفت: بابا، اینجا چه کار می کنی؟ ملا جواب ...

 چابک سوار
روزی عده ای دور هم نشسته بودند و از زرنگی های خودشان تعریف می کردند. نوبت به ملانصرالدین که رسید، گفت: جوانیها خیلی زبر و زرنگ بودم. یکروز اسبی آورده ...

TotalRecords:431
rPP:20
TotalPageCount:22
CurrentPage:14
PageNumberLength:15