ملا نصرالدین و خرش  

حکایاتی شیرین از زندگی ملا نصرالدین
  لیست حکایات و لطایف نغز و شنیدنی

 دانا
روزی ملانصرالدین در جمعی موعظه می کرد که: هشیار در میان مستان مانند زنده در میان مردگان است، نقلشان را می خورد و به عقلشان می خندد.

 خدا بد ندهد
یک روز ملا لباس سیاه پوشیده بود و توی بازار راه می رفت. پرسیدند: جناب ملا، خدا بد ندهد اتفاقی افتاده؟ ملانصرالدین گفت: بد نبینید، بله پدر پسرم فوت ...

 بچه باهوش
روزی در جمعی از دوستان بادمجانی را نشان پسر ملا دادند و پرسیدند: این چیست؟ پسر ملا گفت: بچه گاو است که هنوز چشم باز نکرده است. ملانصرالدین خندید و با ...

 عذر خواهی ملانصرالدین
روزی پسر ملانصرالدین به مرد محترمی بی احترامی کرد. ملا وقتی قضیه را فهمید برای عذر خواهی پیش آن مرد رفت و گفت: حضرت آقا، این پسره خر است، شما باید او ...

 احمقهای خوش شانس
شبی ملانصرالدین موعظه می کرد که: حق تعالی برای موسی وحی فرستاد که ای موسی آیا می دانی چرا رزق و روزی احمق ها را بیشتر تعیین کرده ام؟ موسی عرض کرد: ...

 اصل مطلب
یک شب عیال ملا به او گفت: ملا! پسرمان بزرگ شده، آرزو دارم عروسی او را ببینم. ملانصرالدین گفت: خودت می دانی، پولی در بساط نیست. زن گفت: خر را بفروش و ...

 فکر بکر
روزی ملانصرالدین بالای منبر معطل مانده بود که این دفعه برای مردم چه بگوید. در این هنگام صدای زنگ شترهای کاروانی که از جلوی مسجد می گذشت به گوشش رسید. ...

 چاره کار
زن ملا حامله بود و پا به ماه بود. اما برای زایمان دچار زحمت شده بود و نزدیکانش را ناراحت و نگران کرده بود. بعضی از آنها پیش ملا آمدند و چاره جویی ...

 آسمان چهارم
ملانصرالدین به دهی رفته بود تا موعظه کند. روزی بالای منبر رفت و از حضرت عیسی صحبت کرد و گفت: الان که من دارم با شما صحبت می کنم حضرت عیسی در طبقه ...

 تلافی
دختر ملانصرالدین گریه کنان پیش او آمد و گفت: شوهرم هر روز مرا کتک می زند. ملا هم چوب دستی اش را برداشت و او را حسابی زد و گفت: برو به شوهرت بگو اگر ...

 یا این یا آن
روزی ملانصرالدین به مهمانی حاکم بزرگی رفته بود. نگهبانها سرباز مستی را آوردند پیش حاکم تا مجازاتش را تعیین کند. حاکم گفت: دو هزار تازیانه به پشتش ...

 تعریف ملا
ملانصرالدین گاوی داشت. هر کاری کرد که آن را بفروشد خریداری پیدا نشد. دلالی به او گفت: گاو را بده من برایت می فروشم. دلال گاو را به بازار برد و گفت: ...

 تعریف ملا
ملانصرالدین گاوی داشت. هر کاری کرد که آن را بفروشد خریداری پیدا نشد. دلالی به او گفت: گاو را بده من برایت می فروشم. دلال گاو را به بازار برد و گفت: ...

 یادگاری گرانبها
روزی فقیری از ملا طلب مرحمت کرد، ملا شلوار پاره پوره ای را به او بخشید و گفت: این یادگار پدر خدا بیامرز من است و با اینکه برایم خیلی عزیز است آن را ...

 قصاص قبل از جنایت
ملانصرالدین کوزه ای دست دخترش داد و کشیده ای به گوشش زد و گفت: برو سرچشمه آب بیاور. دختر بیچاره گریه کنان رفت. از ملانصرالدین پرسیدند: چرا طفل معصوم ...

 مزد قورباغه
روزی ملانصرالدین سوار بر خرش بود و از صحرای بی آب و علفی می گذشت که ناگهان از دور مردابی دید. خر ملا که حسابی تشنه اش شده بود برای رسیدن به مرداب ...

 زن لوچ
ملا می خواست زن بگیرد. همسایه ها زنی به او معرفی کردند و مخصوصا?از چشمان زیبایش آن قدر تعریف کردند که ملا ندیده یک دل نه صد دل عاشق او شد و بالاخره ...

 دست و دلبازی
روزی پسر ملانصرالدین به پدرش گفت: دیشب خواب دیدم دو دینار انعام به من داده ای. ملانصرالدین گفت: درست است! پسر خوب و سر براهی باش تا آن را از تو ...

 چند نوع قیامت
از ملا پرسیدند: کی قیامت بر پا می شود؟ پرسید: کدام قیامت؟ گفتند: مگر چند تا قیامت داریم؟ گفت: وقتی زنم بمیرد، قیامت کوچک بر پا می شود، وقتی خودم ...

 زن شناگر
ملا دو تا زن داشت. یک روز زن ها دوتایی پیش ملا آمدند و پرسیدند: کدام یک از ما را بیشتر دوست داری؟ملا که خیلی سعی داشت هر دو را راضی نگه دارد و باعث ...

TotalRecords:431
rPP:20
TotalPageCount:22
CurrentPage:13
PageNumberLength:15