ملا نصرالدین و خرش  

حکایاتی شیرین از زندگی ملا نصرالدین
  لیست حکایات و لطایف نغز و شنیدنی

 شمارش
ملا از عیالش پرسید: تو چرا سن خودت را نمی دانی؟ عیال گفت: من مراقب اثاث خانه هستم و هر روز آنها را می شمارم که دزد نبره باشد. سنم را که کسی نمی برد ...

 به جنگ رفتن ملانصرالدین
بین شهری که ملانصرالدین در آن زندگی می کرد و یک شهر دیگر جنگ درگرفته بود.حاکم شهر عده ای را جمع کرد و فرستاد به جنگ. یک شمشیر و یک سپر هم داد دست ...

 صدای پا
زن ملانصرالدین از او پرسید: ملا! دزد چطوری به خانه آدم می آید. ملانصرالدین گفت: طوری می یاد که صدای پایش شنیده نشود. یک شب زن ملانصرالدین خوابش نبرد. ...

 خیر دنیا و آخرت
به ملانصرالدین گفتند: ملا دست از این چرت و پرت هایی که می گویی بردار. اگر کمی اخبار و احادیث یاد بگیری، در دنیا و آخرت عاقبت به خیر می شوی.ملا گفت: ...

 رخت شویی
ملانصرالدین همیشه لباسهای کثیف می پوشید. دوستش روزی به او گفت: ملا چرا لباسهایت را نمی شویی. ملا گفت: برای اینکه دوباره کثیف می شود. مرد گفت: این که ...

 زن پولدار
روزی ملانصرالدین در کنار رودخانه ایستاده بود و آه می کشید. یکی از دوستان به او رسید و از او علت ناراحتی اش را پرسید. ملا با ناراحتی گفت: چند سال پیش ...

 درد بی علاج
یک شب ملانصرالدین مهمان کدخدای ده بود. شام مفصلی آوردند و ملا با اشتهای زیاد همه را خورد. ملا که حسابی سنگین شده بود در کنار بچه کدخدا که در رختخواب ...

 کوزه ملا
یک روز که ملا رفته بود از رودخانه آب بیاورد کوزه اش از دستش لیز خورد و درون رودخانه افتاد. زن ملا که دید او تا عصر برنگشته نگران شد و پی او رفت. دید ...

 تلافی کردن ملا
یک شب که ملا و عیالش از همه جا بی خبر به خواب خوش رفته بودند دزدی آمد و دار و ندار ملا را برد. فردا صبح ملا به مسجد رفت و در آن را کند و با خودش به ...

 دلسوزی ملانصرالدین
یک روز ملانصرالدین پیش دوستش رفت و گفت: ببین فلانی، خیلی دلم به حالت می سوزد. مرد گفت: برای چه؟ ملا گفت: بخاطر اینکه بعد از مدتها جنگ و دعوا با عیالم ...

 مهمان سمج
روزی ملا به خانه یکی از آشنایانش رفت و بعد به قول معروف کنگر خورد و لنگر انداخت. زن صاحبخانه که از دست مهمان سمج به تنگ آمده بود به شوهرش گفت: بهتر ...

 تعیین فاصله
روزی ملا از دوستش پرسید: اگر گفتی فاصله بین قزوین-زنجان چند فرسخ است؟ مرد گفت: بیست فرسخ. ملا گفت: خوب حالا بگو ببینم فاصله زنجان-قزوین چند فرسخ است؟ ...

 من اونم یا اون من
ملانصرالدین گوسفند پیری داشت که دیگه به دردش نمی خورد. یک روز زن ملا که از دست علف دادن به اون خسته شده بود گفت: ملا زود باش حاضر شو و این گوسفند را ...

 پشتکار ملانصرالدین
ملانصرالدین همیشه آرزو داشت بفهمد که وقتی در وسط شاخ های گاوش بنشیند چه پیش می آید!! یک روز وقتی که گاوش تازه از صحرا آمده بود و داشت چرت می زد ملا ...

 دوغ درست کردن ملا
روزی ملانصرالدین کنار دریا نشسته بود و قاشق قاشق ماست توی دریا می ریخت. مردم وقتی او را دیدند گفتند: ملا چه کار می کنی مگر عقلت را از دست داده ای. ...

 چی گفتم چی شنیدی
خر ملانصرالدین مرده بود. روزی ملا برای کاری عازم یکی از شهرهای اطراف شد. هوا گرم بود و ملا داشت از فرط خستگی از پا می افتاد. در راه نشست تا کمی ...

 چی گفتم چی شنیدی
خر ملانصرالدین مرده بود. روزی ملا برای کاری عازم یکی از شهرهای اطراف شد. هوا گرم بود و ملا داشت از فرط خستگی از پا می افتاد. در راه نشست تا کمی ...

 حاضر جوابی
وقتی که ملا بچه بود و به مکتب می رفت روزی ملای آنها از او پرسید: نصرالدین بگو ببینم نصر چه کلمه ای است؟ نصرالدین گفت: مصدر است. ملا گفت: چرا درست را ...

 غذا و در
روزی مادر ملا گفت: ملا جان وقتی می آیی تو غذا را بیاور و در را هم پشت سرت ببند. ملا گفت: ببخشید خیلی تند گفتید متوجه نشدم که اول غذا را بیاورم و بعد ...

 قرض ملانصرالدین
شبی ملانصرالدین مردی که به او ده سکه طلا بدهکار بود را در خواب دید. زود یقه او را گرفت و گفت: آهای فلانی، بالاخره اینجا گیرت آوردم زود باش قرض مرا ...

TotalRecords:431
rPP:20
TotalPageCount:22
CurrentPage:15
PageNumberLength:15