ملا نصرالدین و خرش  

حکایاتی شیرین از زندگی ملا نصرالدین
  لیست حکایات و لطایف نغز و شنیدنی

 دوستی نسیه
روزی مردی از ملانصرالدین پرسید: چه کسی را بیشتر از همه دوست داری؟ ملانصرالدین گفت: کسی که من را سیر کند. مرد گفت: انشالله من روزی تو را سیر می کنم، ...

 خواب شیطان
روزی مردی پیش ملا رفت و گفت: دیشب خواب شیطان را دیده ام و خیلی می ترسم. ملا گفت: بگو ببینم چه شکلی بود؟ مرد گفت: درست عین خر. ملا جواب داد: نترس، ...

 شاعری ملا
از ملانصرالدین پرسیدند: از اشعار شاعران چیزی بلد هستی؟ ملانصرالدین جواب داد: این حرفها چیه؟ من خودم شعر می گویم. گفتند: پس کمی از اشعار خودت برایمان ...

 انصاف
روزی شاعری برای ملانصرالدین شعری خواند. ملا گفت: شعر بی سر و تهی گفته ای. شاعر عصبانی شد و شروع کرد به ملا بد و بیراه گفتن. ملانصرالدین گفت: احسنت، ...

 یافتن قافیه
روزی ملا هوس شاعری کرد و شعری ساخت که مصراع اولش این بود: اطاعت امر ولی نعمت است بر ما فرض. و به جای مصراع دوم هم آیه آیه الکرسی آمده بود تا آنجا که: ...

 سگ تازی
روزی حاکم خسیسی به ملانصرالدین گفت: تو که در شکار سر رشته داری می خواهم سگ تازی کمر باریک تیز پایی برایم بیاوری. ملانصرالدین قبول کرد و چند روز بعد ...

 قاضی خدانشناس
فردی پیش قاضی رفت و ادعا کرد که از ملانصرالدین صد دینار طلب دارد. قاضی شکایت شاکی را شنید و گفت: شاهدی هم داری؟ گفت: بله، خدا! ملانصرالدین گفت: برای ...

 دم خروس
دزدی خروس ملا را دزدید و در خورجینش گذاشت. ملانصرالدین جلوی راهش را گرفت و گفت: ای دزد نابکار خروسم را پس بده. دزد گفت: به حضرت عباس، من خروس تو را ...

 زندان
روزی حاکم ملانصرالدین را به قصر خود دعوت کرد و برایش شعر بی سر و تهی خواند و نظر ملا را درباره شعر خواست. ملانصرالدین گفت: متاسفانه شعر شما بسیار ...

 لباس گرم
روزی ملانصرالدین اهالی ده را جمع کرد و گفت: امسال باید پنبه ها را اول بزنیم و بعد بکاریم که احتیاجی به حلاجی نداشته باشیم در ضمن کمی هم پشم بکاریم که ...

 خانه بی سقف
روزی حاکم انگشتر بدون نگینی به ملا هدیه داد. ملانصرالدین انگشتر را به دست کرد و از خدا خواست که به جای محبتی که حاکم در حق او کرده است خداوند یک خانه ...

 لباس گرانبها
روزی ملایی بر بالای منبر می گفت: هر کس در دنیا برهنه باشد در قیامت لباسهای گرانبهایی خواهد داشت. ملانصرالدین رو به همسایه اش که همیشه لخت بود کرد و ...

 نعوذ بالله
روزی یکی از امرا به ملانصرالدین گفت: همان طور که می دانی در زمان خلفای عباسی رسم بوده که به خلفا، شاهان و امیران یک لقبی می دادند که به الله ختم می ...

 لرز یدن
روزی به ملانصرالدین گفتند: زمستان امسال خیلی سرد می شود شما برای فرار از سرما چه تهیه کرده اید؟ ملانصرالدین جواب داد: دیک و دیک لرزیدن.

 عیال بی عقل
روزی یکی از رفقای ملا او را دید و گفت: شنیده ام که عیالت عقلش را از دست داده، درست می گو یند؟ ملانصرالدین گفت: اشتباه به عرضتان رسانده اند چون زن من ...

 حرف گاو
روزی ملانصرالدین با جمعی از صحرایی می گذشت که ناگهان صدای گاوی را شنید. دوستانش گفتند: ملا! گاو صدایت می کند برو ببین چه می گو ید. ملا رفت و برگشت و ...

 عکس شیطان
روزی مرد زورگویی ملا را دید و گفت: جناب ملا! خیلی دلم می خواهد شیطان را ببینم. ملانصرالدین گفت: مگر شما در خانه آینه ندارید؟ مرد گفت: چرا! داریم. ملا ...

 نردبان عروج
روزی کشیشی پیش ملا رفت و درباره مسائل دینی با او به بحث پرداخت و ملانصرالدین هم جوابش را می داد. کشیش گفت: جناب ملا! پیامبر شما چگونه به معراج رفت؟ ...

 خر چند پا دارد؟
روزی ملانصرالدین سوار خرش بود و از راهی می گذشت. مردی او را دید و پرسید: ملا خرت چند تا پا دارد؟ ملانصرالدین از خر پیاده شد و پاهای خرش را شمرد و ...

 مردم مهربان
روزی ملانصرالدین از جلوی دکان حلوا فروشی می گذشت. یک دفعه بد جوری هوس حلوا کرد، طاقت نیاورد و وارد دکان شد و شروع به حلوا خوردن کرد و بعد هم راهش را ...

TotalRecords:431
rPP:20
TotalPageCount:22
CurrentPage:10
PageNumberLength:15