ملا نصرالدین و خرش  

حکایاتی شیرین از زندگی ملا نصرالدین
  لیست حکایات و لطایف نغز و شنیدنی

 همسایه فضول
روزی از نوادر روزگار، ملانصرالدین می خواست باغی بخرد. صاحب باغ مجاور هم آمده بود و مرتب از آب و هوا و لطف و صفای باغ تعریف می کرد. ملانصرالدین گفت: ...

 چرت حسابی
شبی ملانصرالدین را به شام دعوت کرده بودند. وقتی دید صاحبخانه عجله ای برای آوردن شام ندارد و یک بند حرف می زند، حوصله اش سر رفت و شروع کرد به خمیازه ...

 بی عقلی ملا
از ملانصرالدین پرسیدند: چند ساله بودی که زن گرفتی؟ ملانصرالدین جواب داد: یادم نیست، چون هنوز عاقل نشده بودم و چیزی نمی فهمیدم.

 کباب کبوتر
روزی مردی کشک خورده بود و کمی از آن روی ریشش ریخته بود. ملانصرالدین به او رسید و پرسید: امروز ناهار چی خوردی؟ مرد جواب داد غذای لذیذی بود، راستش هفت ...

 فتوا به جای پول
ملانصرالدین روزی پیش حاکم رفت و گفت: جناب حاکم خیال دارم به زیارت خانه خدا بروم. حاکم گفت: سفر بی خطر ان شالله مبارک است. ملانصرالدین گفت: اما جناب ...

 قصاص به مثل
روزی از بد روزگار ملانصرالدین در صندلی قضاوت نشسته بود و قضاوت می کرد، دختری پیش او آمد و از جوانی شکایت کرد که او را به زور بوسیده است. ملا گفت: ...

 عروسی همسایه
مردی پیش ملانصرالدین رفت و گفت: از قرار معلوم همسایه شما می خواهد بساط عروسی راه بیندازد. ملا جواب داد: به من چه! مرد گفت: شنیده ام که می خواهد یک ...

 ماهی های با نمک
از ملانصرالدین پرسیدند: چرا اینقدر آب دریا شور است؟ ملانصرالدین جواب داد: مگر تا به حال ماهی نخورده اید تا ببینید چقدر شور است. چند تا از این ماهی ها ...

 حرفهای ماهی
از ملانصرالدین پرسیدند: ماهی چرا حرف نمی زند؟ گفت: حرف می زند، شما ملتفت نمی شوید. اگر باور ندارید خودتان سرتان را زیر آب ببرید و حرف بزنید اگر حرف ...

 کدخدای بی ارزش
روزی ملانصرالدین به اتفاق کدخدای ده به حمام رفتند. کدخدا از ملا پرسید: اگر من کدخدا نبودم و فقط یک غلام بودم چقدر می ازیدم. ملا گفت: پنج دینار. کدخدا ...

 حشرات موذی
خانه ملانصرالدین از آن خانه های قدیمی بود که پر از حشرات موذی و سوسک و مورچه بود. یک روز به ملا خبر دادند که خانه ات آتش گرفته و تمامش سوخته. ...

 شاعری در مبال
روزی در خلوتی مرد بی ادبی شعر چرندی برای ملا خواند. ملانصرالدین پرسید: فلانی این شعر را کی سرودی؟ مرد گفت: راستش وقتی در مبال بودم به فکرم رسید. ...

 اسم اعظم
در یکی از شبهای تابستان ملانصرالدین همراه عیالش بر روی پشت بام خوابیده بود. ناگهان ملا متوجه شد که دزدی آمده و می خواهد وارد خانه آنها شود. ملا بدون ...

 نامه پراکنی ملا
روزی ملانصرالدین تنگ عیالش نشسته بود. زن ملا گفت: فکر نمی کنی اگر کمی دورتر می نشستی بهتر بود. ملانصرالدین بلند شد و سراغ خرش رفت، سوار شد و به دهی ...

 بوی گند
روزی کسی پیش ملانصرالدین نشسته بود که ناگهان بادی از او خارج شد. برای اینکه حواس ملا را پرت کند شروع کرد به سرفه کردن و هی کفشش را روی زمین کشید. ...

 ریش جنباندن
روزی ملانصرالدین نزد معلمی امانتی سپرده بود. بعد از مدتی ملا به پیش معلم رفت و امانتش را از او طلب کرد. معلم گفت: کمی منتظر باش تا درسم تمام شود بعد ...

 بهشت یا جهنم
روزی ملایی بالای منبر رفت و از خوبی بهشت و بدی جهنم برای مردم سخنرانی کرد. در آخر صحبتهایش از مردم پرسید: حالا چه کسی دوست دارد به بهشت برود؟! همه ...

 قسمت ملا
روزی ملایی بالای منبر رفت و گفت: هر کس امشب دو رکعت نماز حاجت بخواند، خداوند به او یک حوری بهشتی می بخشد که سرش در شمال باشد و پایش در جنوب. ...

 خودت می دانی
روزی فک و فامیل ملانصرالدین را گول زدند و برایش زنی گرفتند که از زشتی رو دست نداشت. فردای عروسی وقتی ملانصرالدین می خواست از خانه خارج شود زنش گفت: ...

 ریسمان آقا
ملا با عده ای از دوستان سر سفره ای نشسته بود و غذا می خورد. یکی از علمای شهر وارد شد. دوستانش او را به خوردن دعوت کردند. اما او دور از سفره نشست. ...

TotalRecords:431
rPP:20
TotalPageCount:22
CurrentPage:9
PageNumberLength:15