ملا نصرالدین و خرش  

حکایاتی شیرین از زندگی ملا نصرالدین
  لیست حکایات و لطایف نغز و شنیدنی

 خر نامرد
روزی ملانصرالدین از راهی می گذشت. درختی پیدا کرد و زیر سایه آن کمی خوابید. ناغافلی دزدی آمد و خرش را دزدید. ملا وقتی از خواب بیدار شد و دید خرش نیست، ...

 بوی گند
ملانصرالدین بیمار شده بود. دوستی به عیادتش رفت و گفت: ملا، خدا بد ندهد چه بلایی سرت آمده است؟ ملا جواب داد: گلاب به رویتان، کمی اسهال گرفته ام. دوستش ...

 ملای پخمه
ملانصرالدین تبری داشت که بسیار برایش با ارزش بود و هر شب آن را در تنور پنهان می کرد و در تنور را هم می گذاشت. عیالش گفت: ملا تبر را چرا در تنور می ...

 لانه قدیمی
مردی ملا را بالای درخت دید و گفت: آهای ملا! بالای درخت چه می کنی؟ ملانصرالدین جواب داد: به دنبال تخم پرنده ها می گردم. مرد گفت: مگر نمی بینی که تمام ...

 مشکل ملا
روزی ملانصرالدین از مزرعه ای یک سیب زمینی دزدید که یکدفعه صاحب مزرعه او را دید و گفت: مرتیکه اینجا چه کار می کنی؟ ملا با خونسردی گفت: باد مرا اینجا ...

 شفای عاجل
ملانصرالدین بیمار شد و در بستر افتاد. طلبکارانش به عیادتش آمدند.ملانصرالدین گفت: برای شفای من دعا کنید تا بتوانم طلب شما را بدهم. طلبکاران هم دعا ...

 کار با ارزش
یک شب ملا توی چاه نگاه می کرد که یکدفعه چشمش به عکس ماه افتاد. با خودش گفت: ای وای، ماه دارد غرق می شود، باید نجاتش بدهم. بلافاصله چنگکی در آب انداخت ...

 اولیای بدون کبر و غرور
از ملانصرالدین پرسیدند: تو که می گویی از اولیا هستی چطوری می خواهی این مسئله را ثابت کنی؟ ملا گفت: من به هر درختی اشاره کنم سریع پیش من می آید. ...

 یاد بچگی
در یکی از روزها بچه ها توی کوچه مشغول بازی بودند. ملانصرالدین پشت دیواری ایستاده بود و یواشکی بازی آنها را نگاه می کرد. از قضا یکی از بچه ها ملا را ...

 اهل قبور
ملانصرالدین از صحرایی می گذشت. سه سوار را دید که به طرفش می آیند. از ترس لباسهایش را در آورد و در قبری پنهان شد. سواران که او را دیدند به دنبالش اسب ...

 علت دویدن
روزی باران شدیدی می بارید.ملا پنجره خانه را باز کرده بود و داشت بیرون را نگاه می کرد. در همین حین همسایه اش را دید که داشت به سرعت از کوچه می گذشت. ...

 ارزش دهاتی ها
از ملانصرالدین پرسیدند: مردم ده بیشتر اهمیت دارند یا کدخدا؟ ملانصرالدین جواب داد: البته دهاتی ها، برای اینکه اگر آنها نباشند و کشاورزی نکنند، کدخدا ...

 ماهی یونس
ماهیگیران کنار رودخانه ای مشغول ماهیگیری بودند. ملا ایستاده بود و آنها را نگاه می کرد که یک دفعه پایش لیز خورد و افتاد توی آب. یکی از ماهیگیران ...

 سجده اتاق
ملانصرالدین از سر نداری اتاقی اجاره کرده بود که با کوچکترین باد و بارانی در و دیوارش می لغزید.ملانصرالدین پیش صاحبخانه رفت و گفت: این اتاقی که به من ...

 کار بی زحمت
روزی ملانصرالدین سوار خرش بود و داشت رد می شد که یک دفعه خرش رم کرد و او را به زمین زد.بچه های کوچه وقتی ملا را با این وضع دیدند حسابی او را دست ...

 پاداش مناسب
ملانصرالدین خرش را گم کرد و هر چه گشت او را پیدا نکرد. در شهر جار زد که هر کس خر مرا پیدا کرد خر را با جل و افسارش به او می دهم. گفتند: ملا اگر خرت ...

 نقل مکان
شبی که ملانصرالدین خوابیده بود دزدی وارد خانه او شد و مقداری از اثاثیه ملا را جمع کرد و روی کولش انداخت و رفت. ملا هم بلند شد تشک و لحافش را جمع کرد ...

 حرف حق
روزی همسایه ملا طنابی از او خواست. ملانصرالدین گفت: عیالم روی آن ارزن پهن کرده است. همسایه گفت: عجب حرفی! مگر می شود روی طناب ارزن پهن کرد؟ ...

 چشم غره
بیچاره عیال ملا هر وقت می خواست لباس بشوید هوا بارانی می شد. ملانصرالدین به عیالش گفت: فکری به خاطرم رسید تا تو بتوانی لباس چرکها را بشویی، باید کاری ...

 پیشگیری
ملانصرالدین مقداری خرده نان توی توبره ای ریخته بود و مشت مشت از آن را اطراف خانه اش می ریخت که یک دفعه مردی از راه رسید و از او پرسید: ملا! چکار می ...

TotalRecords:431
rPP:20
TotalPageCount:22
CurrentPage:3
PageNumberLength:15